نمی
دانم این چه «رسمی» است که در بین عده ای از این دوستان به «اصطلاح حزب اللهی» جا
افتاده است که تا دو نفر از دوستانشان با هم کمی «دیالوگ نقادانه» می کنند، سریع
می دوند وسط و با استفاده از جملاتی مثل “ادامه ندید! لطفاً!” یا
“اینجا جاش نیست” یا امثال همین جملات سعی می کنند دیالوگی که شاید و «قطعاً»
برای هر دو طرف آنقدر شیرین هست که مایل به ادامه اش هستند را خاتمه دهند. شاید
این هم یکی از نقاط ضعف حزب اللهی ها باشد که توان «نقد درون گفتمانی» را هیچ وقت
نداشته اند.
سازمان
«مجاهدین» را که بعد ها شد همان «منافقین»، همه می شناسیم. در پست قبل به «جریان
قوچانی» به عنوان یک نمونه موفق از کار رسانه ای اشاره کردم. همواره و در جمع های
مختلف مثال سازمان مجاهدین را هم به عنوان یکی از بهترین مثال های کار تشکیلاتی
مطرح کرده ام. بگذار در این پست به بهانه آنچه دودینگ هاوس
مطرح کرده بود، کمی به مشخصه های سازمان مجاهدین به عنوان یک به «معنای واقعی کلمه»
«تشکیلات» اشاره کنم البته فقط در حد اشاره.
نکته
اولی که سازمان مجاهدین را به یک تشکیلات موفق در قبل از انقلاب تبدیل کرده بود «روش
جذب» این سازمان بود. یک «پروسه» چهارمرحله ای که البته این خیلی موضوع بحث ما
نیست. هر چند که شاید یکی از دلایل ناتوانی موافقان نظام در اجرای پروژه های خود
همین «استارت غلط» در جذب آدم هاست.
اما نکته
دیگری که شاید بیشتر باید به آن توجه کنیم «جلسات خود انتقادی» سازمان بود. جلساتی
که به صورت گعده ای و در نقد عملکرد و گفتار و رفتار اعضای سازمان و با حضور رده
های بالای سازمان شکل می گرفت. جلساتی که حتی از پس آنها خودکشی، حذف عضو، اخراج و
کشتن عضو حاصل می شد! خب البته همیشه هم کشتن نبود. بالاخره نتایج مثبتی هم برای
تشکیلات در این جلسات حاصل می شد.
حتماً
می گویید سازمان مجاهدین کجایش موفق بود؟ مجاهدین که شدند منافقین! و همین جا من
در میان حرفتان خواهم پرید و خواهم گفت سازمان مجاهدین نه به خاطر ضعف در کار
تشکیلاتی اش بلکه به خاطر «عدم وجود ایدئولوژی اسلامی» و ورود به ایدئولوژی های
مادی گرایانه همچون «مارکسیسم» بود که به بیراهه رفت و منافق شد! به بیان بهتر این
«رهبران سازمان» بودند که آن را به بیراهه کشاندند نه «بدنه سازمان»! و جالب این
که به سبب همان کار تشکیلاتی سازمان حتی با عبور از اسلام و تغییر بنیادین
ایدئولوژی در سال ۵۴ و ۵۵، هنوز هم پابرجاست لااقل به اندازه یک گروهک فراری!
همین
را بگذارید دست آویزی بکنیم برای ادامه بحث. یکی از دلایلی که شاید بدنه موافقان
نظام را همواره به بیراهه می کشاند عدم انتقاد از جانب «عناصر درونی» گفتمان و
تنها شنیدن نقدهای افراد خارج از گفتمان موافقان نظام است. و این امر سبب شده است
که موافقان یا همان حزب اللهی ها «خودشان» را «قدیسه» و «منتقدان» را «دشمنان دو
آتشه» خود تصور کنند. اما اگر «جریان نقد درون گفتمانی» (البته نه آنچه که عماد
افروغ در آن «مصاحبه کذایی» مطرح کرد. نقد درون گفتمانی را می گویم) در میان خود
حزب اللهی ها شکل بگیرد قطعاً سیر تعالی و پیشرفت در همه امور از جمله رسانه های
حزب اللهی ها هم به وجود خواهد آمد و آن وقت است که می توان نشست و لذت برد.
آنچه
که اکنون و البته در بین تعداد محدودی از وبلاگ نویسان در حال شکل گرفتن است (و چه
بهتر که محدود باقی بماند نه آنکه بازی اش کنیم و مثل همیشه به بیراهه ببریمش. می
شد با «دعوت های مشخص» از «افراد مشخص» کمی بحث را مفیدتر کرد تا ما هم چندکلام از
آن افراد مشخص یاد می گرفتیم.) «تمرین خودانتقادی» است که البته شاید در بین افراد
چندان مهمی اتفاق نیفتاده باشد اما همین هم «غنیمت» است (نه چندان مهم خودم را
گفتم که با پر رویی در میان این بحث پریده ام. وگرنه آقایان مطهری و اجرایی و
سعیدی و مفتاح و جهانگیری و … که در این بحث وارد شده اند همه آدم های مهمی
هستند)
و اما
حسام یا همان ایمان مطهری منش چه جوابی را به نقدنامه سی تی اسکن خود داد؟
راستش
با این که این بحث برایم تکراری بود اما شنیدن نظرات حسام یا محمدصالح و یا افراد
دیگری که شاید خیلی نشناسمشان مرا ترغیب می کند تا این بحث را ادامه دهم. من در
پست اولم نه نوشته حسام بلکه «جریان رسانه ای و روزنامه نگاری حزب اللهی» را نقد
کردم. آوردم که حسام خیلی مطالب درست را در نوشته اش آورده است و من هم کمی از
آنچه در ذهنم است را می نویسم برای تکمیل ماجرا. اما یادداشت دوم حسام که با نام «جوابیه» منتشر شد به نظرم اصلاً قابل
مقایسه با آنچه در یادداشت اولش نوشت نبود. بسیاری از آنچه که حسام در یادداشت اولش آورد همانی بود که خیلی
های دیگر هم به آن باور دارند و به شدت تاییدش می کنند. اما در یادداشت دوم…
اصلاً بگذار آنچه را که مربوط به خود می دانم در جوابیه حسام برای روشن شدن توضیح
دهم.
در بدو
امر جمله «یکی از دوستان، کنار هم نشستن «ژورنالیسم» و «حزباللهی» را مذموم خوانده
بود» خودنمایی می کرد البته برای منی که آن جمله را در دو پرانتز خوشگل «جاسازی»
کرده بودم. اما نتیجه ای که در ادامه جوابیه از این جمله «منتج» گردیده کمی برای
خودم خنده آور است. منی که آن همه عملکرد رسانه ای خوب و قوی منتقدین نظام را بر
سر رسانه های حزب اللهی کوبیدم و بعد از آن آورده بودم که اغراق نمی کنم، چطور
ممکن است به «قالب های امروزین» عملکرد رسانه ای اعتقاد نداشته باشم؟ اگر من کنار
هم نشستن «ژورنالیسم» و «حزب اللهی» را مذموم و البته مطرود هم می دانم نه به خاطر
این است که قالب های امروزین را رد می کنم. بلکه هدفم این است که بیان کنم یک حزب
اللهی هیچ وقت «نمی تواند» ژورنالیستی (همان رفتاری که معروف به رفتار کثیف رسانه
ای است همانند آنچه که تابناک در برخورد با جابجایی مراسم تودیع صادق لاریجانی
کرد) عمل کند. اما اینکه ما در اسلام اتفاقاً رسانه داریم و اساساً کارها بر روی
عملیات رسانه ای می چرخد به شدت مورد تایید است. این همان چیزی است که من به عنوان
نقدم بر یادداشت مهدی سعیدی به او منتقل کردم.
روی
اینجای ماجرا باید اساسی صحبت کنم. اینجا که آمده است :« آن دوستی که نوشته: «رسانه و ملحقاتش حداقل برای مایی که وبلاگ
مینویسیم و احیاناً وبلاگ میخوانیم کاملاً شناخته شده است» و بعد میآورد: «تاریخی
که گواهی میدهد که هر کس رسانهٔ قویتری داشته است پیروز میدان بوده است» خواهشاً
یکبار دیگر آن بخش از نوشتهٔ این قلم دربارهٔ «مخاطب» را بخواند. بعد یک نگاهی هم
به اخبارِ نتایج انتخابات بیست و دوم مرداد ماه ۸۸ بیندازد.»
این که
چرا احیاناً حسام حرف خود(منظور حزب اللهی ها هستند) را پرمخاطب تر می بیند و البته
همین طور هم هست. حرف حزب اللهی ها در جامعه ما «پرمخاطب تر» است. و البته حسام هم
باید بداند که دلیلش همان رسانه است. اما نه آن رسانه ای که در فکرش است. بیایید
با هم ایران را این طور تصور کنیم:
۱- صدا
و سیما یا همان رسانه ملی نیست.
۲-
رهبر انقلاب هم سخنرانی نمی کنند.
۳-
احمدی نژاد هم نداریم.
۴-
ماهواره هم آزاد است. نه! آزاد بودن کم است. این طور اصلاحش می کنم که به جای شبکه
خبر بی بی سی فارسی پخش می شود، شبکه ۱ رادیو آمریکا شده است و شبکه دو هم بخش
فارسی سی ان ان! شبکه سه را هم همان الجزیره می گذاریم که فوتبال و اینها هم پخش
زنده کند! العربیه هم بگذار شبکه چهار باشد. کانال دیگری هم نداریم ها. همین است
که هست.
خب
تصور کردید؟ چطور شد؟ انقلاب هنوز هم پابرجا ماند یا نه؟ من که هر جوری تصور کردم
نشد پابرجا بماند. پس ما اتفاقاً رسانه داریم حسام خان. «رسانه ای قوی» که «مخاطب
عام» کشور را در دست خود دارد. و البته من به داشتن این رسانه ها به شدت «افتخار»
هم می کنم. مخاطب های صدا و سیما (عام مردم را می گویم) ناخواسته و بالاجبار مخاطب
صدا و سیما هستند. «رهبری» به خودی خود رسانه اسلام است. همان رسانه ای که سبب شده
است در لبنان سید حسن نصرالله قد علم کند و خیلی چیزهای دیگر.
به
توصیه حسام به نتایج انتخابات هم نگاهی انداختم اما نظرم در مورد قدرت رسانه
تغییری نکرد. و البته نظرم در مورد رفتار رسانه ای «بدنه حزب اللهی» ها هم! این که
احمدی نژاد پیروز انتخابات دهم شد نباید این تصور باطل را به وجود بیاورد که «بدنه
حزب اللهی» عملکرد رسانه ای قوی ای داشته است. این را هم من می دانم و هم مطمئنم که
حسام هم می داند. می داند که «احمدی نژاد» اگر پیروز شد نه به خاطر عملکرد رسانه
ای «بدنه حزب اللهی» بلکه به خاطر «خودش» بود که پیروز شد. می داند که احمدی نژاد
چهارسال «یک تنه» و به طور کاملا رسانه ای عمل کرد تا خودش را بین مردم بالا بکشد.
می داند که احمدی نژاد «بهترین و البته تنها» رسانه قوی حزب اللهی در «انتخابات
دهم» بود. این را می داند اما نمی دانم چرا آن جمله را می نویسد. اینها را به
عنوان کسی که از فعالیت های رسانه ای حزب اللهی در دوران انتخابات خبر دارد می
نویسم.
و اما
بگذار خاتمه اش را با این سوال حسام تمام کنم که پرسیده است : « دوستانی که میفرمائید حرفهایم تکراریست، یک سؤال: «شما که
میدانید، تا به حال چه کردهاید؟» »
سوال
درستی است و البته باید این طور تکمیلش کنم که:
«شما
که می دانید، تا به حال و با توجه به امکانات و اختیارات و بهایی که داشته اید، چه
کرده اید؟»
بله!
فکر کنم این طور بهتر شد.
پ.ن:
- فکرش را بکن پست هایی مثل «راهبرد جمهوری
اسلامی چیست؟» در مورد ایران و آمریکا و یا چیزهای دیگر را منتشر نکردم تا این را
منتشر کنم.
- البته به عنوان خاتمه خواهد بود این پست. می
خواستم از چند نفر که دوست داشتم نظرشان را در اینباره بدانم دعوت کنم که بنویسند
اما چون می دانستم جوابی نخواهد گرفت منصرف شد. (همان قضیه آدمهای بزرگ و کوچک است
دیگر!)