مرد جوان روی صندلی چوبی کافه «امروز» نشسته بود. فنجان نسکافه جلویش بود و مرد خود را از روی صندلی تا بالای سر فنجان خم کرده بود گویی می خواست سایه ای درست کند برای نسکافه اش که در آن بعدازظهر آفتابی بهار رنگ نسکافه اش کدر نشود. انگشت سبابه اش را دور فنجان می چرخاند و هر از چندگاهی فنجان را آرام بالا می آورد و لبش را آرام بر لبه ی فنجان می گذاشت. نگاهش به روی میز گرد چوبی بود. خط هایش را دنبال می کرد و دوباره از اول.
قرار گرفته در شاخه: برگی از زندگی
ارسال شده در: دوشنبه, ۱۶م فروردین, ۱۳۸۹، ساعت: ۱:۰۶ ق.ظ
نظرات این مطلب را از طریق فید دنبال کنید. RSS 2.0

