
دم غروب، میان حضور خستۀ اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
و روی میز، هیاهوی چند میوۀ نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیۀ صاف زندگی می کرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست و باد می زد خود را.
مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
«چه آسمان تمیزی!»
و امتداد خیابان غربت او را برد.
پ.ن:
مجموعه مسافر یکی از بهترین سروده های «سهراب سپهری» است که از این بعد به صورت ادامه دار هر از چندی بخشی از آن را منتشر خواهم کرد.
برچسب ها: سهراب سپهری, شعر, مسافر
قرار گرفته در شاخه: شعر
ارسال شده در: یکشنبه, ۱۰م مرداد, ۱۳۸۹، ساعت: ۸:۲۶ ب.ظ
نظرات این مطلب را از طریق فید دنبال کنید. RSS 2.0

