در را باز می کند. در، صبح به خیر اول را به پسر می گوید. این را می شود از صدای آرام لولاهایش فهمید. می آید روی پله ی اول. اما زیادی بالاست. چند پله پایین تر. حالا بهتر شد. نگاهی به آسمان می کند. خورشید تمام تلاشش را می کند که نورش را از میان شاخ و برگ های این درختان مزاحم به کف دستان پسر برساند. پسر هم البته کمی تلاش می کند. دستش را جلوتر می آورد تا نور را لمس کند. نگاهی به دور و بر می اندازد. احتمالاً مسابقات سرود پرندگان همین نزدیکی ها باید باشد. هماهنگ و هم صدا آواز صبحگاهیشان را تقدیم پسر می کنند و احتمالاً این بهترین کادوی صبحگاهی بود که پسر آرزویش را داشت.
از روی پله ها می آید پایین. حالا پایش روی زمین نم دارِ صبح است. زمینی که برگ ها تا جایی که می توانسته اند در آغوشش گرفته اند. راه می افتد کمی دور می شود… اما بر می گردد. با سرعت بیشتر. لیوان نسکافه اش را فراموش کرده بود. لیوان نسکافه را به دست می گیرد و به راه می افتد به سمت چشمه. چند صد متری بالاتر است…
برچسب ها: جنگل, خورشید, صبح, نسکافه, کلبه
قرار گرفته در شاخه: برگی از زندگی, فکر کوتاه
ارسال شده در: شنبه, ۴م اردیبهشت, ۱۳۸۹، ساعت: ۱۲:۱۱ ب.ظ
نظرات این مطلب را از طریق فید دنبال کنید. RSS 2.0

