برچسب ها: شعر, مهدی فرجی
قرار گرفته در شاخه: دلنوشته, فکر کوتاه
ارسال شده در: شنبه, ۷م فروردین, ۱۳۸۹، ساعت: ۲:۲۰ ق.ظ
نظرات این مطلب را از طریق فید دنبال کنید. RSS 2.0

حالا همانجا بود. درست روبروی همان میز شطرنج. قوطی دلستر، گوشی موبایل، تبلتش که دیگر حالا عمری از آن گذشته است. همه چیز درست مثل همان شب است. همان شبی که بیرون آمده بود که چرخی بزند و باران همراهیش کرد. حالا اما درست ۲۱ سال از آن شب گذشته است.
تمام فکرهای آن شبش را مرور کرد. تمام فکرهای آن روزهایش را مرور کرد. تمام فکرهای آن سال ها را مرور کرد. دوستانش را. زندگی اش را. خاطراتش را. یادش آمد آن روزها همیشه می گفت «خاطره می شود». لبخندی زد و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد بلند شد. با خودش فکر می کرد احتمالاً این شب هم خاطره می شود. یقۀ کاپشنش را بالا زد. قوطی دلستر، تبلتی که کار نمی کرد و گوشی موبایلش را همان جا رها کرد و رفت. شاید چندسال دیگر… شاید هم نه.
این شاخهٔ «برای او» منو کشته…
شب بیشعرت رو بنازم دکتر
Like or Dislike:
0
0
[پاسخ]
نمایشگاه کتاب – روی زمین – تلاش چهار نفره – برای او؛
Like or Dislike:
0
0
[پاسخ]
chert nagoooo mardaaaaaaak
Like or Dislike:
0
0
[پاسخ]
حسین پاسخ در تاريخ تیر ۳۱م, ۱۳۸۹ ۵:۳۰ ب.ظ:
من نگفتم که! مهدی فرجی گفته. شعره دیگه. چه عصبی هستین شما! :دی
Like or Dislike:
0
0
[پاسخ]