سردار خيبر ، حاج محمد ابراهيم همت فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله كه در سن 27 سالگي به شهادت رسيد . جزيره مجنون محل شهادت اين شهيد بزرگوار است . جزيره اي كه طعم خون بسياري از مجنونان را چشيده است .
--------------------------------
درباره شهيد همت بخوانيد :
حاج همت
وبلاگي درباره حاج همت

نیمکت چوبی با مرد هم صدا فریاد می زدند. نیمکت می دانست در آن جایی که اصلاً محل رفت و آمد نیست، تنها وظیفه اش هم صدایی با انسان های خسته ای است که آن را انتخاب می کنند تا رویش بنشینند و فریاد بزنند و شاید بعضی ها که می آیند آنجا تا با یک نیمکت چوبی هم اندیشی کنند. وظیفه اش را خوب می دانست. می دانست که کسی برای همیشه پیشش نخواهد ماند و او باید هر لحظه آمادگی جدایی را داشته باشد. خسته بود از این همه تنهایی اما وظیفه اش را می دانست. می دید که کم کم کارش تمام است. پایه سمت چپ که دیگر حسابی پوسیده بود و امیدی به آن نبود. همین چندوقت پیش یک دختر جوان از سر دلسوزی چند روزی وقت گذاشته بود و مرمتش کرده بود. اما این پایه پایه بشو نبود. با این همه نیمکت وظیفه اش را خوب می دانست. زیر آن تک درخت در کنار آن دریاچه خلوت، تنها وظیفه اش همراهی با عابرانی بود که گهگاهی خلوت را بر می گزیدند. و نیمکت به وظیفه اش عمل می کرد… تا روزی که شکست و مرد!

  • رایانامه خود را وارد کنید تا از آخرین یادداشت های یک فنجان فکر از طریق پست الکترونیک آگاه شوید.

    Free counter and web stats
  • » سرود پرندگان

    در را باز می کند. در، صبح به خیر اول را به پسر می گوید. این را می شود از صدای آرام لولاهایش فهمید. می آید روی پله ی اول. اما زیادی بالاست. چند پله پایین تر. حالا بهتر شد. نگاهی به آسمان می کند. خورشید تمام تلاشش را می کند که نورش را از میان شاخ و برگ های این درختان مزاحم به کف دستان پسر برساند. پسر هم البته کمی تلاش می کند. دستش را جلوتر می آورد تا نور را لمس کند. نگاهی به دور و بر می اندازد. احتمالاً مسابقات سرود پرندگان همین نزدیکی ها باید باشد. هماهنگ و هم صدا آواز صبحگاهیشان را تقدیم پسر می کنند و احتمالاً این بهترین کادوی صبحگاهی بود که پسر آرزویش را داشت.

    از روی پله ها می آید پایین. حالا پایش روی زمین نم دارِ صبح است. زمینی که برگ ها تا جایی که می توانسته اند در آغوشش گرفته اند. راه می افتد کمی دور می شود… اما بر می گردد. با سرعت بیشتر. لیوان نسکافه اش را فراموش کرده بود. لیوان نسکافه را به دست می گیرد و به راه می افتد به سمت چشمه. چند صد متری بالاتر است…

    برچسب ها: , , , ,
    قرار گرفته در شاخه: برگی از زندگی, فکر کوتاه
    ارسال شده در: شنبه, ۴م اردیبهشت, ۱۳۸۹، ساعت: ۱۲:۱۱ ب.ظ ارسال نظر