ادبیات فحش

فحش در ادبیات حزب الله نیست. حالا هر کسی که دوست داری باش.

پ.ن:
این خلاصه ی یک یادداشت عتاب انگیز بود خطاب به جماعتی که این روزها فحش دادن برایشان راحت تر از بالاترینی ها شده است. چه در اینترنت و چه در کف خیابان ها و جلوی در خانه ی شهروندان کشور.

هشته ی تلخ!

بنا بود بنویسم از هشته ی دروغ و فحاشی و تهمت و به سخره گرفتن عقل و شعور انسان ها. اما خب چه کنم که دست و دلم به طنز نوشتن این وقایع نمی رود. دلم نمی آید اتفاقاتی را که رای ۴۰ میلیونی یک ملت را به گند کشید، با طنز و کنایه کم رنگشان کنم. دلم نمی آید فحاشی رهنورد را به شعور بشری به سخره بگیرم! فحاشی ای که باید دادگاه انسانی برایش تشکیل شود! نه دادگاه سیاسی. دلم نمی آید دروغ پراکنی علیه کشور را که با شهیدسازی های دروغین انجام شد، به مسخره بگیرم. خلاصه هر کاری کردم متنی درآورم تا در این حرکت سهیم باشم، نشد!


هشته هشتاد و هشت

یادمان هشته ی توهم



به هر حال جمعی از دوستان و رفقا کاری را به اسم هشته هشتاد و هشت کلید زدند و نوشته های وبلاگستان و وبلاگ نویس ها را در آنجا جمع می کنند. شما هم اگر چیزی داشتید بنویسید و بفرستید برایشان. شاید با این کارها تلخی رفتار کثیف سبزهای ضدانقلاب را فراموش کنیم.

ساکن ِ صندلی ِ رو به رو

گلبرگ های شکوفه های گیلاس تمام حیاط خانه را فرش کرده اند. رنگ آمیزی زیبایی شده است ترکیب رنگ شکوفه های و چمن حیاط. هوای مطبوع بهاری و نسیم ملایمش هر جنبده ای را به وجد می آورد. دیگر بلبل که ماهها را در غم هجران بهار سپری کرده است جای خود دارد.

درب چوبی خانه را آرام با پا به جلو هل می دهد. دست هایش درگیر است. یک دست بشقاب چینی که دو قطعه کیک شکلاتی در آن قرار دارد، و دست دیگر سینی ای که دو فنجان چای را تجربه کرده است. دو سه پله ی مقابل درب خانه را با طمانینه خاصی پایین می آید، مبادا که چای لبریز شود و سینی را کثیف کند. آرام آرام می آید تا می رسد به میز وسط حیاط، زیر همان درخت گیلاسی که فراش حیاط هم بود. سینی و بشقاب کیک را روی میز می گذارد و خودش به آرامی رو صندلی می نشیند. نگاهی به سینی می کند. انگار که حسی از درون بی احترامی را برایش ترجمه کرده باشد، به سرعت دستش را بالا می آورد و سینی را کمی به رو به رو هل می دهد. ترسید که مبادا سینی نزدیک صندلی خودش باشد.

نسیم هوا، آفتاب ملایم، صدای پرندگان و بوی شکوفه های گیلاس، همه و همه دست به دست هم داده اند که روز خوب و آرامی را تجربه کند. کمی که می گذرد نگاهش از چرخیدن به اطراف خسته می شود. به صندلی رو به رو خیره می شود. صندلی ای که خالی است. منتظر می نشیند. به بشقاب کیک و فنجان چای دست نمی زند. هر از چندگاهی نگاهی به درب خانه می کند. از آن که ناامید می شود سرش را می چرخاند و نگاه درب حیاط می کند. خبری نیست. باز به صندلی خیر می شود. ساعت هاو ساعت ها می نشیند. دیگر کم کم آفتاب هم دارد ناامید می شود. ناامیدی را می توان از پایین آمدنش حدس زد. او هم که ناامیدی آفتاب را می بیند کم کم متوجه می شود که امروز هم خبری از ساکن صندلی رو به رو نیست. خیلی وقت است که خبری از او نیست.

ناامیدانه بشقاب کیک را بر می دارد. به پشت سرش نگاه می کند. صدای پشه ها بد جوری توی گوشش وز وز می کند. بشفاب را پرت می کند به گوشه حیاط. همان جا که تلی از بشقاب چینی و کیک خشک شده جمع شده است. بوی بد آشغال های جمع شده در گوشه حیاط بدجوری اذیتش می کند. خودش هم نمی داند که چطور تا این مدت متوجه این بو نشده بود. دیگر تحمل بوی گند و این همه آشغال را ندارد. بلند می شود. سینی چای را از روی میز بر می دارد و بر می گردد به سمت خانه. درب خانه را محکم پشت سرش می بندد. حواسش نبود که فردا می خواهد دوباره درب را با پا باز کند.