گنجشک پیغام رسان

گنجشک تکه ای نان در دهان گرفته و با آن بازی می کند. کمی روی زمین این ور و آن ورش می کند و دوباره به دهان می گیرد و جهشی می کند به سویی. مرد جوان از روی نیمکت بدجوری به گنجشک خیره شده است. تک تک حرکاتش را دنبال می کند. به راست و چپ پریدنش را، بازی اش با تکه نان را و هر حرکتی که گنجشک می کند. آرام آرام به سمت در بیمارستان می رود. مادر و پدرش را می بیند که بدجوری غم زده جلوی در بیمارستان نشسته اند. کمی به عقب می رود. جرات نمی کند برود به سمت مادرش. پدر را ترجیح می دهد. «چی شده؟» پدر چیزی نمی گوید. دوان دوان به سمت گنجشک می رود. فکر می کرد که می تواند پرواز کند اما گنجشک توان پرواز نداشت. گنجشک را گرفت کف دستش. کمی نوازش کرد. به گنجشک دیگری که کمی آن طرف تر بود خیره شد. درب اتاق را با تندی باز کرد. تخت خالی بود. کسی نیست. کمی آن طرفتر پرستار را می بیند. «خانم پرستار شیرین رو کجا بردین؟ رفته شیمی درمانی دوباره؟ امروز که قرار نبود…» پرستار اشک در چشمانش حلقه می زند اشاره می کند به دفتر دکتر. گنجشک کم کم دارد صدایش درمی آید. بدجوری دارد فشارش می دهد. کم مانده که کف دستش له شود. «محمد جان… آقا محمد…» صدای ژاله است. دختر خوبی است. احتمالاً اگر روزی تصمیم به ازدواج می گرفت ژاله را انتخاب می کرد. «محمد جان بیا ببین برات چی درست کردم. چیکار داری می کنی؟ ول کن اون گنجشک بیچاره رو». به خودش می اید. می فهمد که شیرین رفته است. نمی خواهد باور کند. اتاق های دیگر را یکی پس از دیگری با سرعت جستجو می کند. راهروی بیمارستان را از اول به آخر و از آخر به اول چندبار طی می کند. پدرش هم دنبالش است. اما کاری از دستش برنمی آید. «شیرین کو؟ بنا نبود امروز مرخص بشه که؟» اشکش در می آید و می خندد. «مرخص شده بابا؟ آره؟» تمام توانش را جمع می کند. تمام خاطرات دو سال پیش را مرور می کند. تمام لحظه هایی را که کنار تخت شیرین برایش رمان می خواند و دوتایی نقدش می کردند. همه ی شاخه گل ها را. همه را در یک لحظه جمع می کند و فریاد می زند… «دارم میام… این گنجشکه رو ببین. شیرین فرستاده. همیشه خودش می گفت از کبوتر خوشش نمیاد. می گفت اگه بخواد یه روزی از کبوتر پیغام رسون استفاده کنه به جاش با گنجشک برام پیغام می فرسته. ولی پیغامش نیست. این گنجشک بیشعور گمش کرده» با عصبانیت می گوید «پیغام شیرین رو چیکار کردی پس؟ زود باش بگو!» ژاله اشک در چشمانش حلقه می زند. دست محمد را میگیرد و آرام مشتش را باز می کند و گنجشک را خلاص می کند. «بیا بریم. شیرین خیلی وقته نمی تونه پیغام بده» محمد نگاهش به کارت روی سینه ژاله می افتد. «آسایشگاه روانی امید». به هم می ریزد. شروع می کند به فریاد زدن. ژاله دیگر عادت کرده است. یادش رفته بود که وقت هایی که با محمد است نباید کارت را به سینه اش بزند.