آقاجان! فکر نکنید که ما ساکت بودیم.

قبل نوشت:

بحث بسیار سختی است. من کوچکتر از آنم که بخواهم در مورد وبلاگشهر حزب اللهی نظر بدهم. اما به هر حال کم و بیش چند سالی است که در وبلاگ های مختلف نوشته ام و در جمع وبلاگ نویسان قدیمی حزب اللهی، آن هایی که از سال ها قبل سنگ انقلاب را در اینترنت به سینه می زنند، حاضر بوده ام و حرف هایشان را می شنیدم. قبل تر ها در همین جمع های دوستانه و چند نفره می شنیدم که می گفتندقدیانی بزرگترین ضربه ای که به بدنۀ حزب الله می زند همین «تفرقه» در بین بچه هاست. در همان جمع های دوستانه همیشه به این نتیجه می رسیدند که بهتر است برای جلوگیری از تفرقه بیخیال نقد قدیانی بشویم و اصطلاحاً کاری به کارش نداشته باشیم. بدنۀ حزب الله دارد تازه خودش را در وبلاگشهر فارسی پیدا می کند و بهتر است بگذاریم زمان ماجرا را حل کند.

گذشت و زمان نه تنها ماجرا را حل نکرد، بلکه بر سر وبلاگستان حزب اللهی همان آمد که می ترسیدند. موضوع این نوشته حسین قدیانی نیست. موضوع این نوشته جریان منحرف حزب الله است که بعد از انتخابات به سمت اینترنت کشیده شده است.

نکتۀ آخر هم اینکه بنا نداشتم در مورد حسین قدیانی مطلبی بنویسم. زمانی که خیلی داغ کردم و طاقت نیاوردم ثمره اش شد این یک خط که «فحش در ادبیات حزب الله نیست». این بار هم سعی می کنم بیشتر از پرداختن به خود حسین قدیانی، به انحراف های ایجاد شده در بدنۀ حزب الله بپردازم.

اصل نوشت:

ماجرای کوی دانشگاه سال ۷۸ را من شاید درست به خاطر نداشته باشم. اما خیلی ها یادشان هست. عده ای می ریزند در ساختمان های کوی دانشگاه و دانشجویان را می زنند و … . بعد از آن رهبری سخنرانی می کند که این حرکت ها «خون با دلش کرده است». چند روز بعد جمعی از همان دانشجویان به دیدار رهبری می روند و حرف هایی می شنود. یک بخشش این هاست:

«همین که گفتید آنها به نام دین، به نام یازهرا، یا به نام همین نامهاى مقدّس وارد شدند، به نظر من قدرى روى همین نکته، از لحاظ ذهنى کار شود؛ یعنى باید دید که چه انگیزه‌هایى وجود دارد – آدم این‌طور حس مى‌کند – چون من باورم نمى‌آید که یک نفر در اتاق دانشجویى بیاید، بزند و بگوید که تو با زهرا، یا با رهبرى دشمنى، پس بگیر – کتک بخور! من اصلاً باورم نمى‌شود. [...] بگویید ما کارى کنیم که این جوان دانشجو به‌خاطر آن عمل مغرضانه، یا جاهلانه، از دین برنگردد. آن مطلبى که من و شما باید واقعاً در این‌جا احساس کنیم، این است. بله؛ نگذارید از دین برگردد؛ چون این‌طور برگشتن از دین، تلخ‌ترینهاست. [...] حالا بعضیها عمداً مى‌کنند؛ آن‌وقت غیر عمدى آن بوده است. حالا شما که جوان مؤمن صالح نورانى هستید، تکلیف شما در مقابل آنها چیست؟ این است که نگذارید از دین برمند. بالاخره یکى از این طریق، افراد را از دین مى‌رماند؛ شما که نقطه‌ى مقابل آن فکر مى‌کنید، نباید بگذارید. از خدا توفیق بخواهید، خدا هم به شما توفیق مى‌دهد.»

ماجرا با تلخی ها و شیرینی هایش (راهپیمایی بعد از ماجرا را می گویم) گذشت و تاریخ ایران تجربیات جدیدی را برای خودش ثبت کرد. اما قطعاً آن جریان منحرف حزب الله نابود نشد. شاید جانش را از دست داد اما زنده ماند و هر از چندی خودش را نشان داد.

«اسماعیل محمدی»، وبلاگ نویسی که چند سالی است با فعالیت مثبت و دائمی خود در شبکه های اجتماعی و وبلاگ نویسی، چهرۀ خود را به عنوان یک «فعال حزب اللهی» به اثبات رسانده است و اخیراً وبلاگش به خاطر انتقادهایش به برخی از مسئولین و وضعیت فیلترینگ کشور فیلتر شد، مطلبی را در «نقد نوشته های حسین قدیانی»، در وب سایت تریبون که از فعال ترین رسانه های مردمی در مقابله با جریان فتنه و ضدانقلاب است، منتشر کرده است.

یادداشت به شدت محترمانه ای که حرف دل جماعتی از وبلاگ نویسان حزب اللهی است که شاید مدت هاست این حرف ها را به خاطر مصلحت اندیشی و عدم ایجاد تفرقه نمی زدند. در ابتدای این دلنوشته محمدی می نویسد:

«بعد از این بود که نوشته‌های زیبا و بدیع او در روزنامه‌ی وطن امروز و بعدها در وبلاگ قطعه ۲۶ توجه بسیاری را به خود جلب کرد. اما به تدریج نوع نگارش و بیان او به خصوص در وبلاگش به سمتی پیش رفت که باعث جبهه‌گیری عده‌ای از دوستداران قبلی او در برابر رفتارها و نوع نگارشش شد.»

و در ادامه به بیان مثال هایی از انحرافات و رفتارهای اشتباه قدیانی در این بازۀ چندماهۀ وبلاگ نویسی اش می پردازد.

انتظار این می رفت که قدیانی حتی با انتشار این نقدنامه در وبلاگش پاسخی منطقی و «حزب الله پسند» در وبلاگش منتشر کند و جماعت حزب الله را به اتحاد و همدلی دعوت کند و با پذیرفتن برخی اشتباهات مستدل خود که در نوشته آقای محمدی به آن اشاره شده است، روزهای بهتری را به وبلاگ نویسان حزب اللهی نوید دهد. اما این ها خیال باطلی بود. قدیانی با اشاره به «فحش نامه» ای که توسط آقایی به نام «علیرضا کیانی» نوشته است، این نوشته را دفاع از خود می داند و از نگارنده تشکر می کند! بگذارید بخش های از این نوشته که آقای قدیانی از آن تشکر کرده است را با هم بخوانیم:

«کسانی که در طول عمر خود غیر از کیبرد و مانیتور همدم دیگری نداشته اند… و قطعات بهشت زهرا، کوچه های فقرا و پا برهنه ها، مناطق محروم جامعه و عقده های دل امت حزب الله را ندیده اند و نشنیده اند…»

«هیچ دلیلی برای نقد مغرضانه افرادی مانند حسین قدیانی ندارند مگر اقدام به نقد مخرب یکطرفه برخاسته از “حسادت” یا در خوش بینانه ترین حالت برخاسته از “جهالت” … این افراد را باید مطالعه کرد…»

« اینبار به جای نقد… زیر بار نسیه بیش از ۵هزار انسان رفته اند… آقای موش… این حق الناس است… بفهم …»

«قدیانی رجز برای دشمن می خواند قبول… جناب آقای “موش” شما چقدر از خود هزینه کرده اید… آیا تا به حال در وبلاگی که عکستان را بالای آن نقش کرده اید… حتی جرأت یک انتقاد از مسئولین درجه۳ کشور یا حتی دشمنان ما که در هزاران کیلومتری مشغول دشمنی هستند، داشته اید… غصه شما از نترسی حسین است یا تنبلی خودتان…»

«آقای موش و موشهای دیگر به چه علتی غیر از حسادت یا غفلت یا سوء غرض در این بده بستان مابین یک نویسنده و مخاطبش تجسس می کنند…»

«بالاترین حرامزاده پروری می کند… و قدیانی کسی است که بارها جلوی هجمه های طوفانی این اراذل ایستاده است… آقای موش… چند بار اینگونه ایستاده ای… و باز هم در مسیر حق نوشته ای؟»

« نه آقای موش برنگردی… اسیر تلبیس قدرتی… برنگردی روز یخود را مقابل خامنه ای می بینی… حواست باشد عدل و انصاف آقا چطور تفسیر می شود… آقا را بیشتر مطالعه کن… آقای موش گوشت را گرفتم تا از زمین مبهمی که بازی را در آن آغاز کرده ای به همراه برخی دیگر بیرون بیایی… صلاح کار خویش خسروان دانند… اما… مراقب خودت باش!»

آقای کیانی اشاره ای نکرده اند که چطور فهمیده اند که آقای محمدی صدای فقرا را نشنیده است و در عمر خود همدمی غیر از کیبرد و … نداشته است. آقای موش چه کسی است؟! چطور نیت خوانی کرده اند که آقای محمدی حسود است! و خیلی تهمت های سخیف دیگر که در نوشته ها خواندید. در این یادداشت (اگر هم بنا بود دفاعی از حسین قدیانی صورت گیرد)  به جای اینکه خود یادداشت مورد نقد قرار گیرد، نگارنده ترجیح داده است با استفاده از همان ادبیات سخیف، خود شخص آقای محمدی را تخریب کند و مورد توهین قرار دهد. این همان ادبیاتی است که باید از رسوخ آن در بین حزب الله ترسید. ادبیاتی که ترجیح می دهد به جای نقد فکر و اندیشه به تخریب شخصیت افراد بپردازد.

ترس بدنۀ وبلاگ نویس حزب اللهی دقیقاً از گسترش همین «ادبیات سخیف» و بی ارزش و بی ادبانه بود. آن روز که در جمع های دوستانه ادبیات قدیانی نقد می شد نه به خاطر خود نوشته ها بود، بلکه به خاطر ترس از همه گیر شدن آن ادبیات بود که متاسفانه دارد به وقوع می پیوند. موش و ترسو و حسود و … خطاب کردن یکی از فعال ترین بچه های حزب اللهی اینترنت که بسیاری از فعالین اینترنتی ضدانقلاب از دستش عاصی اند و خاطره های خوشی از اون ندارند، بدترین اتفاقی است که برای وبلاگستان حزب اللهی می شد تصور کرد. برخی از کامنت های این یادداشت و پاسخ های نویسندۀ آن را بخوانید:

این ها انتقادهایی بود که به این یادداشت وارد شد و پاسخ های نگارندۀ آن! خیلی بد است که کسی را که نمی شناسیم این طور خطاب کنیم. نگارندۀ یادداشت حتی خبر ندارد که آقای محمدی وبلاگ هم دارد. وبلاگی که به خاطر انتقادها به مسئولان فیلتر شده است. اصل مشکل همین جاست. بدنۀ ناآگاهی که فقط حرف خود را می زند و هر کسی مخالفت کند می شود موش و حرام زاده و ضد ولایت فقیه و مامور آمریکا و چیزهایی شبیه این. این بدنۀ ناآگاه با ناآگاهی سرکردگانش متاسفانه به شدت می تازد. باید فکری کرد قبل از اینکه از این دیرتر شود.

پایان نوشته هم با بازخوانی سخنان آن دانشجوی حزب اللهی در دیدار با رهبری در مرداد ماه ۷۸ ختم می کنم. آنجا که گفت:

« خدمت حضرتعالى سلام عرض مى‌کنم. آن لحظه‌اى که خدمتتان رسیدیم و فرمودید «قلب من جریحه‌دار شده است»، واقعاً هزاربار از خدا مرگمان را خواستیم. این را به یقین مى‌گویم. آقاجان! من از طرف همه‌ى بچه‌ها و همه‌ى کسانى‌که مى‌خواستند بیایند و نتوانستند، سلامشان را خدمت شما عرض مى‌کنم. همه التماس دعا داشتند، همه مى‌گفتند سلام ما را به آقا برسانید. با تمام وجود از حضرتعالى معذرت مى‌خواهیم به خاطر این‌که کسانى میان ما و به نام ما به حضرتعالى توهین کردند. آقاجان! فکر نکنید که ما ساکت بودیم. با تمام وجود از شما معذرت مى‌خواهیم. ان‌شاءاللَّه که دعاى خیر شما بدرقه‌ى راهمان باشد. به شما قول مى‌دهیم تا آخرین نفس پاى عهدمان با شما و امام باشیم. خدمت شما به حضرت مهدى عرض مى‌کنیم که ایستاده‌ایم و شما همه‌ى مسؤولین ما را کمک فرما»

پ.ن:

قبل تر از این یادداشت محمدصالح مفتاح عزیز یادداشت بسیار خوبی را نوشته است. از اینجا بخوانیدش . حسن میثمی هم طنزگونه به موضوع پرداخته است. آن را هم از اینجا بخوانید.

معترضه:

جماعتی از دوستان کار جالبی را راه انداخته اند. مسابقات فوتبال و برنامۀ افطاری و … اگر پایتخت نشین هستید و یا امکان حضور در تهران را دارید به این صفحه بروید و جزییات ماجرا را ببینید.

نبرد؛ این بار با خدایان!

کمپانی برادران وارنر را ایرانی ها با فیلم جنجالی (و البته از نظر هنری به شدت ضعیف) سیصد می شناسند. فیلمی که با هزینۀ هفتاد میلیون دلاری جنجال رسانه ای را در بین ایرانیان دنیا راه انداخت و حرکات و جنبش های اعتراضی مختلفی در اعتراض به این فیلم شکل گرفت.

برادران وارنر اخیراً و پس از کسب رکورد تاریخی ۲ میلیارد دلار فروش سالانه، داستان فیلم «نبرد خدایان» را که یک بار در سال ۱۹۸۱ روی پردۀ سینماها رفته بود دوباره و این بار با بهره گیری از جذابیت های بصری بالا روی پردۀ سینماهای دنیا برد. این فیلم شاید اولین فیلم باشد که نگاه مستقیمی به جنگ با خدا دارد. داستان فیلم با استفاده از اساطیر یونانی اسطوره ای جدید را رقم می زند. اسطوره ای از یک چهرۀ مصمم که تصمیم گرفته است با خدایان بجنگد.

انتخاب بازگیر و نوع پرداخت به داستان در این فیلم عالی است. نقش ابرقهرمانی که بناست با ذات نیمه خدایی و نیمه انسانی اش در مقابل پدر خود قرار بگیرد را «سم ورتینگتون» بازی می کند. بهتر معرفی اش کنم! چهرۀ قهرمان اسطورۀ سینمایی اخیر، آواتار را که به خاطر دارید؟ قهرمانی که در آواتار مردم سرزمینی دیگر را نجات داده بود، این بار با همان چهرۀ محکم، خشن و مصمم آمده است تا مردم زمین را از دست خدایان نجات دهد.

راوی داستان در ابتدای فیلم، داستان را این طور شروع می کند:

« … زمانی که تایتان ها بر زمین حکومت داشتند. تایتان ها قدرتمند بودند ولی حکومتشان توسط فرزندان خودشان زئوس، پوسایدن و هیدس نابود شد. […] زئوس فرمانروای آسمان شد، پوسایدن فرمانروای دریاها و هیداس به وسیله زئوس گول خورد و حکومت دنیای مردگان همراه با بدبختی و تاریکی نصیب او شد. این زئوس بود که انسان را آفرید. عبادت انسان ها منبع ابدیت خدایان بود. اما با گذشت زمان انسان ها بی قرار شدند و خدایان را زیر سوال بردند. و بالاخره علیه خدایان قیام کردند.»

داستان جالبی است. خدایان انسان ها را آفریدند و ابدیت خود را از عبادت آن ها می گیرند. پس اگر انسان ها خدایان را عبادت نکنند کار خدایان تمام است.

هالیوود اخیراً علاقۀ زیادی به «نبرد انسان با خدا» و اساساً تعریف جدیدی از رابطۀ انسان و خدا نشان داده است. البته نمونۀ کامل این علاقه همین نبرد خدایان است. اما نمونه هایی چون «لژیون» هم نوعی شورش و خیزش علیه خداست که هالیوود با جلوه های بصری قوی به خورد مردم دنیا داده است. نکتۀ جالب در همۀ نمونه ها این است که همواره یکی از خود جبهه خدا از خدا بریده است و تصمیم گرفته است انسان ها را در این نبرد همراهی کند و خدا را شکست دهد و یا حداقل متقاعد کند که انسان ها ارزش مبارزه را دارند.

به نبرد خدایان بازگردیم. فیلم شروع جالبی دارد. پس از این که «پرسیوس» (قهرمان منجی نسل انسان و شخصیت اسطوره ای یونان باستان) از آب دریا به طرز معجزه آسایی نجات پیدا می کند و بزرگ می شود، در همان شروع فیلم صحنه ای از طغیان انسان ها بر علیه خدا به نمایش گذاشته می شود. مجسمه زئوس توسط انسان ها سرنگون می شود و انسان ها هر چند که تمام آن سپاه توسط هیداس نابود می شوند، این پیروزی را جشن می گیرند و داستان ادامه میابد و در نهایت پرسیوس پس از پشت سر گذاشتن موانع و هیولاها و … موفق می شود هیداس را شکست دهد و زئوس را هم راضی کند که کاری با انسان ها نداشته باشد.

فیلم به شدت از افسانه های یونانی کمک گرفته است. پرسیوس را از نبرد با مدوسا بیرون کشیده است و آورده است که برود علیه خدایان قیام کند و این وسط نبرد پرسیوس و مدوسا را هم به تصویر کشیده است و او را هم وارد ماجرا کرده است. خلاصه فیلمنامه تمام زورش را زده است تا بگوید دارد یک اسطورۀ یونانی را روایت کمی کند. اما در نهایت فیلم مملو است از دیالوگ های امروزی و هالیوودی. پدر پیر پرسیوس دیالوگ قهرمانانه ای دارد که بعدها پرسیوس آن دیالوگ را در صحنۀ دیگری برای متحد کردن انسان ها به نمایش می گذارد. تریلر فیلم را ببینید و آن دیالوگ آزادمنشانه را هم بشنوید:




نبرد خدایان حرف امروز هالیوود است. حرفی که انسان ها را دعوت به «عبور از خدا» می کند. در جایی از فیلم پرسیوس مقابل خدایی که پدرش هم هست قرار میگیرد و می گوید:

«ما برای همدیگه زندگی می کنیم، می جنگیم و میمیریم؛ نه برای تو!» این همان چیزی است که هالیوود می گوید. جنگ، کار و تلاش برای خدا مسخره است. بیایید برای همدیگر بجنگیم و بمیریم. این همان چیزی است که سربازان آمریکایی در عراق و افغانستان به آن به شدت نیاز دارند تا از بحران بی هویتی و بی هدفی نبرد بیرون بیایند. این همان چیزی است که مسلمانان باید بشنوند و خلاصه این همان حرفی است که همه باید بشنوند. دوران خدا و خدایان به سر آمده است. ما باید برای هم زندگی کنیم و بجنگیم و بمیریم.

بخش جالب دیگر ماجرا نمادهای موجود در فیلم است. نبردی بین پرسیوس و یک فرستاده هیداس در می گیرد و جالب است که بدانید صحنۀ این نبرد در جایی است شبیه همین «تخت جمشید» خودمان. همان کله اسب ها و همان ستون ها. از زمین اینجا عقرب های غول پیکر بیرون می زند و اطراف این مکان پاتوق اجنه و جادوگران است. نکتۀ دیگر شمشیر دو دمی است که در دست دشمن پرسیوس است و با آن عشق پرسیوس را هم می کشد! چه دلیلی دارد که شمشیر دو دم در دست این فرد باشد؟!

همۀ این ها می شود Clash of The Titans ، محصول ۲۰۱۰ آمریکا که تریلرش در یوتیوب ۶ و نیم میلیون بازدید می گیرد. اپیزود دوم نبرد خدایان هم در حال ساخت است. گویا هنوز هم حرفهایی برای گفتن مانده است. و در این میان ما نشسته ایم و با پسر آدم و دختر حوا کیف می کنیم و از فروش بالای آتش بس در سینماهایمان خوشحال و شادانیم و برای سینمای پربار و پرمحتوایمان کف و سوت می زنیم!

پ.ن:

- من نمی دونم این خارجکی ها چرا انقدر استعدادهای قوی ای در ساخت تیزر و تریلر دارن! :دی تریلر کامل فیلم رو اگر توی نوشته نتونستید ببینید از اینجا دانلود کنید.

دلم عجیب گرفته است.

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی، کنار چمن
نشسته بود:
     «دلم گرفته،
     دلم عجیب گرفته است.
     تمام راه را به یک چیز فکر می کردم
     و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
     خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
     چه درد های عجیبی!
     و اسب، یادت هست،
     سپید بود
     و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد.
     و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
     و بعد، تونل ها.
     دلم گرفته،
     دلم عجیب گرفته است.
     و هیچ چیز،
     نه این دقایق خوش بو، که روی شاخۀ نارنج می شود خاموش،
     نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
     نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
     نمی رهاند.
     و فکر می کنم
     که این ترنم موزون حزن تا ابد
     شنیده خواهد شد.»

از ادامه مجموعه شعر مسافر
«سهراب سپهری»