دخترک ِ فال فروش

از پله ها که پایین آمد انگار تمام سکوت صبح یک هو آوار شد روی سرش. نگاهی به آن تونل های مخوف سیاه کرد که هرازچندگاهی موجود چند ده متری از داخلش بیرون می آمد و عده ای آدم دیوانه وار می ریختند روی کولش. هنوز خبری نبود. تونل ها به همان مخوفی چند دقیقه پیش بودند. کمی ان طرف تر، رفت و نشست روی یکی از همان صندلی های قرمز همیشگی. کتابی که دستش بود را باز کرد و شروع کرد به ورق زدن. انگار که بارها و بارها آن کتاب را خوانده باشد فقط ورقش می زد. اصلاً نمی خواندش. فقط ورق می زد. صدای قطار مترو از روی صندلی اش بلندش کرد. رفت و دقیقاً ایستاد پشت آن خط قرمز رنگ. همیشه دقت می کرد که نوک کفش هایش در امتداد خط باشد. نه عقبتر و نه جلوتر.

سوت… درها باز شد. نشست روی یکی از آن صندلی ها و منتظر دختر فال فروش شد. آمارش را داشت. هر روز سوار همین خط می شد. تقریباً هر روز کارش همین بود. می نشست روی صندلی های مترو تا دختر فال فروش بیاید و بنشیند کنارش و با هم در مورد اشعار حافظ و اینکه همۀ این برگه های فال خوب است و تفسیرهای زیرش مسخره اند و خود شعر مهم است و هزار چیز دیگر صحبت کنند.

آن روز اما دخترک فال فروش نیامد. فکر کرد شاید مثل دفعۀ قبلی که تا غروب منتظرش نشست تا بالاخره آمد و توضیح داد که از دست صاحبکارش فرار می کرده است، این بار هم غروب می آید. اما آن روز نیامد. روز بعد هم و روزهای بعد… از مترو پیاده شد. سطل آشغال را که دید کتاب را پرت کرد درون سطل. کمی آن طرفتر پسری که شاید دلش برای کتاب سوخت سریع به سمت سطل آمد و دیوان حافظ که کهنه شده بود را برداشت و سوار مترو شد. نشسته بود روی صندلی مترو و کتاب را ورق می زد. دخترک فال فروش آمد و کنارش نشست. دقیقاً همان کنار…

ساکن ِ صندلی ِ رو به رو

گلبرگ های شکوفه های گیلاس تمام حیاط خانه را فرش کرده اند. رنگ آمیزی زیبایی شده است ترکیب رنگ شکوفه های و چمن حیاط. هوای مطبوع بهاری و نسیم ملایمش هر جنبده ای را به وجد می آورد. دیگر بلبل که ماهها را در غم هجران بهار سپری کرده است جای خود دارد.

درب چوبی خانه را آرام با پا به جلو هل می دهد. دست هایش درگیر است. یک دست بشقاب چینی که دو قطعه کیک شکلاتی در آن قرار دارد، و دست دیگر سینی ای که دو فنجان چای را تجربه کرده است. دو سه پله ی مقابل درب خانه را با طمانینه خاصی پایین می آید، مبادا که چای لبریز شود و سینی را کثیف کند. آرام آرام می آید تا می رسد به میز وسط حیاط، زیر همان درخت گیلاسی که فراش حیاط هم بود. سینی و بشقاب کیک را روی میز می گذارد و خودش به آرامی رو صندلی می نشیند. نگاهی به سینی می کند. انگار که حسی از درون بی احترامی را برایش ترجمه کرده باشد، به سرعت دستش را بالا می آورد و سینی را کمی به رو به رو هل می دهد. ترسید که مبادا سینی نزدیک صندلی خودش باشد.

نسیم هوا، آفتاب ملایم، صدای پرندگان و بوی شکوفه های گیلاس، همه و همه دست به دست هم داده اند که روز خوب و آرامی را تجربه کند. کمی که می گذرد نگاهش از چرخیدن به اطراف خسته می شود. به صندلی رو به رو خیره می شود. صندلی ای که خالی است. منتظر می نشیند. به بشقاب کیک و فنجان چای دست نمی زند. هر از چندگاهی نگاهی به درب خانه می کند. از آن که ناامید می شود سرش را می چرخاند و نگاه درب حیاط می کند. خبری نیست. باز به صندلی خیر می شود. ساعت هاو ساعت ها می نشیند. دیگر کم کم آفتاب هم دارد ناامید می شود. ناامیدی را می توان از پایین آمدنش حدس زد. او هم که ناامیدی آفتاب را می بیند کم کم متوجه می شود که امروز هم خبری از ساکن صندلی رو به رو نیست. خیلی وقت است که خبری از او نیست.

ناامیدانه بشقاب کیک را بر می دارد. به پشت سرش نگاه می کند. صدای پشه ها بد جوری توی گوشش وز وز می کند. بشفاب را پرت می کند به گوشه حیاط. همان جا که تلی از بشقاب چینی و کیک خشک شده جمع شده است. بوی بد آشغال های جمع شده در گوشه حیاط بدجوری اذیتش می کند. خودش هم نمی داند که چطور تا این مدت متوجه این بو نشده بود. دیگر تحمل بوی گند و این همه آشغال را ندارد. بلند می شود. سینی چای را از روی میز بر می دارد و بر می گردد به سمت خانه. درب خانه را محکم پشت سرش می بندد. حواسش نبود که فردا می خواهد دوباره درب را با پا باز کند.

عمق استدلال یک جریان

فلسفه بافی برای یک ماجرا از ابتدا در دستور کار جنب و جوش سبز بوده است. از همان روزهای اول با پروژه های شهید سازی و … تا همین اواخر. به صورت خلاصه و مختصر جدیدترین بلوای جنب و جوش سبز را ببینید که مربوط به نماز جمعه تاریخی ۱۴ خرداد است.

مسعود بهنود در وبلاگ خود با لحن عارفانه ای می نویسد:

در ادامه و پس از این داستان سرایی مسعود بهنود، بنگاه دروغ پراکنی پیک نت که پس از انتخابات به عنوان یکی از منابع خبری تندرو جنب و جوش سبز لقب گرفته است در تحلیلی داستانی و تخیلی می آورد:

و پس از آن پیاده نظام سبزها و در راس انها کمانگیر و وحیدآنلاین در شبکه های اجتماعی و وبلاگستان فارسی به تلاطم می افتند:

اما اصل ماجرا چه بود؟ یکی از نمازگزاران به سمت رهبر می آید و درخواست چفیه می کند. به همین سادگی! این هم نمایش داستان به روایت تصویر!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

پ.ن:

دلیل اینکه متن وبلاگ و وبسایت ها را عکس گذاشته ام را که می دانید.