میز شطرنج

حالا همانجا بود. درست روبروی همان میز شطرنج. قوطی دلستر، گوشی موبایل، تبلتش که دیگر حالا عمری از آن گذشته است. همه چیز درست مثل همان شب است. همان شبی که بیرون آمده بود که چرخی بزند و باران همراهیش کرد. حالا اما درست ۲۱ سال از آن شب گذشته است.

تمام فکرهای آن شبش را مرور کرد. تمام فکرهای آن روزهایش را مرور کرد. تمام فکرهای آن سال ها را مرور کرد. دوستانش را. زندگی اش را. خاطراتش را. یادش آمد آن روزها همیشه می گفت «خاطره می شود». لبخندی زد و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد بلند شد. با خودش فکر می کرد احتمالاً این شب هم خاطره می شود. یقۀ کاپشنش را بالا زد. قوطی دلستر، تبلتی که کار نمی کرد و گوشی موبایلش را همان جا رها کرد و رفت. شاید چندسال دیگر… شاید هم نه.

دخترک ِ فال فروش

از پله ها که پایین آمد انگار تمام سکوت صبح یک هو آوار شد روی سرش. نگاهی به آن تونل های مخوف سیاه کرد که هرازچندگاهی موجود چند ده متری از داخلش بیرون می آمد و عده ای آدم دیوانه وار می ریختند روی کولش. هنوز خبری نبود. تونل ها به همان مخوفی چند دقیقه پیش بودند. کمی ان طرف تر، رفت و نشست روی یکی از همان صندلی های قرمز همیشگی. کتابی که دستش بود را باز کرد و شروع کرد به ورق زدن. انگار که بارها و بارها آن کتاب را خوانده باشد فقط ورقش می زد. اصلاً نمی خواندش. فقط ورق می زد. صدای قطار مترو از روی صندلی اش بلندش کرد. رفت و دقیقاً ایستاد پشت آن خط قرمز رنگ. همیشه دقت می کرد که نوک کفش هایش در امتداد خط باشد. نه عقبتر و نه جلوتر.

سوت… درها باز شد. نشست روی یکی از آن صندلی ها و منتظر دختر فال فروش شد. آمارش را داشت. هر روز سوار همین خط می شد. تقریباً هر روز کارش همین بود. می نشست روی صندلی های مترو تا دختر فال فروش بیاید و بنشیند کنارش و با هم در مورد اشعار حافظ و اینکه همۀ این برگه های فال خوب است و تفسیرهای زیرش مسخره اند و خود شعر مهم است و هزار چیز دیگر صحبت کنند.

آن روز اما دخترک فال فروش نیامد. فکر کرد شاید مثل دفعۀ قبلی که تا غروب منتظرش نشست تا بالاخره آمد و توضیح داد که از دست صاحبکارش فرار می کرده است، این بار هم غروب می آید. اما آن روز نیامد. روز بعد هم و روزهای بعد… از مترو پیاده شد. سطل آشغال را که دید کتاب را پرت کرد درون سطل. کمی آن طرفتر پسری که شاید دلش برای کتاب سوخت سریع به سمت سطل آمد و دیوان حافظ که کهنه شده بود را برداشت و سوار مترو شد. نشسته بود روی صندلی مترو و کتاب را ورق می زد. دخترک فال فروش آمد و کنارش نشست. دقیقاً همان کنار…

گنجشک پیغام رسان

گنجشک تکه ای نان در دهان گرفته و با آن بازی می کند. کمی روی زمین این ور و آن ورش می کند و دوباره به دهان می گیرد و جهشی می کند به سویی. مرد جوان از روی نیمکت بدجوری به گنجشک خیره شده است. تک تک حرکاتش را دنبال می کند. به راست و چپ پریدنش را، بازی اش با تکه نان را و هر حرکتی که گنجشک می کند. آرام آرام به سمت در بیمارستان می رود. مادر و پدرش را می بیند که بدجوری غم زده جلوی در بیمارستان نشسته اند. کمی به عقب می رود. جرات نمی کند برود به سمت مادرش. پدر را ترجیح می دهد. «چی شده؟» پدر چیزی نمی گوید. دوان دوان به سمت گنجشک می رود. فکر می کرد که می تواند پرواز کند اما گنجشک توان پرواز نداشت. گنجشک را گرفت کف دستش. کمی نوازش کرد. به گنجشک دیگری که کمی آن طرف تر بود خیره شد. درب اتاق را با تندی باز کرد. تخت خالی بود. کسی نیست. کمی آن طرفتر پرستار را می بیند. «خانم پرستار شیرین رو کجا بردین؟ رفته شیمی درمانی دوباره؟ امروز که قرار نبود…» پرستار اشک در چشمانش حلقه می زند اشاره می کند به دفتر دکتر. گنجشک کم کم دارد صدایش درمی آید. بدجوری دارد فشارش می دهد. کم مانده که کف دستش له شود. «محمد جان… آقا محمد…» صدای ژاله است. دختر خوبی است. احتمالاً اگر روزی تصمیم به ازدواج می گرفت ژاله را انتخاب می کرد. «محمد جان بیا ببین برات چی درست کردم. چیکار داری می کنی؟ ول کن اون گنجشک بیچاره رو». به خودش می اید. می فهمد که شیرین رفته است. نمی خواهد باور کند. اتاق های دیگر را یکی پس از دیگری با سرعت جستجو می کند. راهروی بیمارستان را از اول به آخر و از آخر به اول چندبار طی می کند. پدرش هم دنبالش است. اما کاری از دستش برنمی آید. «شیرین کو؟ بنا نبود امروز مرخص بشه که؟» اشکش در می آید و می خندد. «مرخص شده بابا؟ آره؟» تمام توانش را جمع می کند. تمام خاطرات دو سال پیش را مرور می کند. تمام لحظه هایی را که کنار تخت شیرین برایش رمان می خواند و دوتایی نقدش می کردند. همه ی شاخه گل ها را. همه را در یک لحظه جمع می کند و فریاد می زند… «دارم میام… این گنجشکه رو ببین. شیرین فرستاده. همیشه خودش می گفت از کبوتر خوشش نمیاد. می گفت اگه بخواد یه روزی از کبوتر پیغام رسون استفاده کنه به جاش با گنجشک برام پیغام می فرسته. ولی پیغامش نیست. این گنجشک بیشعور گمش کرده» با عصبانیت می گوید «پیغام شیرین رو چیکار کردی پس؟ زود باش بگو!» ژاله اشک در چشمانش حلقه می زند. دست محمد را میگیرد و آرام مشتش را باز می کند و گنجشک را خلاص می کند. «بیا بریم. شیرین خیلی وقته نمی تونه پیغام بده» محمد نگاهش به کارت روی سینه ژاله می افتد. «آسایشگاه روانی امید». به هم می ریزد. شروع می کند به فریاد زدن. ژاله دیگر عادت کرده است. یادش رفته بود که وقت هایی که با محمد است نباید کارت را به سینه اش بزند.