سردار خيبر ، حاج محمد ابراهيم همت فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله كه در سن 27 سالگي به شهادت رسيد . جزيره مجنون محل شهادت اين شهيد بزرگوار است . جزيره اي كه طعم خون بسياري از مجنونان را چشيده است .
--------------------------------
درباره شهيد همت بخوانيد :
حاج همت
وبلاگي درباره حاج همت

حالا همانجا بود. درست روبروی همان میز شطرنج. قوطی دلستر، گوشی موبایل، تبلتش که دیگر حالا عمری از آن گذشته است. همه چیز درست مثل همان شب است. همان شبی که بیرون آمده بود که چرخی بزند و باران همراهیش کرد. حالا اما درست ۲۱ سال از آن شب گذشته است.

تمام فکرهای آن شبش را مرور کرد. تمام فکرهای آن روزهایش را مرور کرد. تمام فکرهای آن سال ها را مرور کرد. دوستانش را. زندگی اش را. خاطراتش را. یادش آمد آن روزها همیشه می گفت «خاطره می شود». لبخندی زد و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد بلند شد. با خودش فکر می کرد احتمالاً این شب هم خاطره می شود. یقۀ کاپشنش را بالا زد. قوطی دلستر، تبلتی که کار نمی کرد و گوشی موبایلش را همان جا رها کرد و رفت. شاید چندسال دیگر… شاید هم نه.

  • رایانامه خود را وارد کنید تا از آخرین یادداشت های یک فنجان فکر از طریق پست الکترونیک آگاه شوید.

    Free counter and web stats
  • » ساکن ِ صندلی ِ رو به رو

    گلبرگ های شکوفه های گیلاس تمام حیاط خانه را فرش کرده اند. رنگ آمیزی زیبایی شده است ترکیب رنگ شکوفه های و چمن حیاط. هوای مطبوع بهاری و نسیم ملایمش هر جنبده ای را به وجد می آورد. دیگر بلبل که ماهها را در غم هجران بهار سپری کرده است جای خود دارد.

    درب چوبی خانه را آرام با پا به جلو هل می دهد. دست هایش درگیر است. یک دست بشقاب چینی که دو قطعه کیک شکلاتی در آن قرار دارد، و دست دیگر سینی ای که دو فنجان چای را تجربه کرده است. دو سه پله ی مقابل درب خانه را با طمانینه خاصی پایین می آید، مبادا که چای لبریز شود و سینی را کثیف کند. آرام آرام می آید تا می رسد به میز وسط حیاط، زیر همان درخت گیلاسی که فراش حیاط هم بود. سینی و بشقاب کیک را روی میز می گذارد و خودش به آرامی رو صندلی می نشیند. نگاهی به سینی می کند. انگار که حسی از درون بی احترامی را برایش ترجمه کرده باشد، به سرعت دستش را بالا می آورد و سینی را کمی به رو به رو هل می دهد. ترسید که مبادا سینی نزدیک صندلی خودش باشد.

    نسیم هوا، آفتاب ملایم، صدای پرندگان و بوی شکوفه های گیلاس، همه و همه دست به دست هم داده اند که روز خوب و آرامی را تجربه کند. کمی که می گذرد نگاهش از چرخیدن به اطراف خسته می شود. به صندلی رو به رو خیره می شود. صندلی ای که خالی است. منتظر می نشیند. به بشقاب کیک و فنجان چای دست نمی زند. هر از چندگاهی نگاهی به درب خانه می کند. از آن که ناامید می شود سرش را می چرخاند و نگاه درب حیاط می کند. خبری نیست. باز به صندلی خیر می شود. ساعت هاو ساعت ها می نشیند. دیگر کم کم آفتاب هم دارد ناامید می شود. ناامیدی را می توان از پایین آمدنش حدس زد. او هم که ناامیدی آفتاب را می بیند کم کم متوجه می شود که امروز هم خبری از ساکن صندلی رو به رو نیست. خیلی وقت است که خبری از او نیست.

    ناامیدانه بشقاب کیک را بر می دارد. به پشت سرش نگاه می کند. صدای پشه ها بد جوری توی گوشش وز وز می کند. بشفاب را پرت می کند به گوشه حیاط. همان جا که تلی از بشقاب چینی و کیک خشک شده جمع شده است. بوی بد آشغال های جمع شده در گوشه حیاط بدجوری اذیتش می کند. خودش هم نمی داند که چطور تا این مدت متوجه این بو نشده بود. دیگر تحمل بوی گند و این همه آشغال را ندارد. بلند می شود. سینی چای را از روی میز بر می دارد و بر می گردد به سمت خانه. درب خانه را محکم پشت سرش می بندد. حواسش نبود که فردا می خواهد دوباره درب را با پا باز کند.

    قرار گرفته در شاخه: برگی از زندگی, داستان, دلنوشته, فکر کوتاه
    ارسال شده در: یکشنبه, ۲۳م خرداد, ۱۳۸۹، ساعت: ۱۰:۲۳ ق.ظ ارسال نظر

    » روایت آن نیمکت چوبی وظیفه شناس

    نیمکت چوبی با مرد هم صدا فریاد می زدند. نیمکت می دانست در آن جایی که اصلاً محل رفت و آمد نیست، تنها وظیفه اش هم صدایی با انسان های خسته ای است که آن را انتخاب می کنند تا رویش بنشینند و فریاد بزنند و شاید بعضی ها که می آیند آنجا تا با یک نیمکت چوبی هم اندیشی کنند. وظیفه اش را خوب می دانست. می دانست که کسی برای همیشه پیشش نخواهد ماند و او باید هر لحظه آمادگی جدایی را داشته باشد. خسته بود از این همه تنهایی اما وظیفه اش را می دانست. می دید که کم کم کارش تمام است. پایه سمت چپ که دیگر حسابی پوسیده بود و امیدی به آن نبود. همین چندوقت پیش یک دختر جوان از سر دلسوزی چند روزی وقت گذاشته بود و مرمتش کرده بود. اما این پایه پایه بشو نبود. با این همه نیمکت وظیفه اش را خوب می دانست. زیر آن تک درخت در کنار آن دریاچه خلوت، تنها وظیفه اش همراهی با عابرانی بود که گهگاهی خلوت را بر می گزیدند. و نیمکت به وظیفه اش عمل می کرد… تا روزی که شکست و مرد!

    برچسب ها: , ,
    قرار گرفته در شاخه: برگی از زندگی, دلنوشته, فکر کوتاه
    ارسال شده در: سه شنبه, ۱۴م اردیبهشت, ۱۳۸۹، ساعت: ۶:۰۴ ب.ظ ارسال نظر

    » سرود پرندگان

    در را باز می کند. در، صبح به خیر اول را به پسر می گوید. این را می شود از صدای آرام لولاهایش فهمید. می آید روی پله ی اول. اما زیادی بالاست. چند پله پایین تر. حالا بهتر شد. نگاهی به آسمان می کند. خورشید تمام تلاشش را می کند که نورش را از میان شاخ و برگ های این درختان مزاحم به کف دستان پسر برساند. پسر هم البته کمی تلاش می کند. دستش را جلوتر می آورد تا نور را لمس کند. نگاهی به دور و بر می اندازد. احتمالاً مسابقات سرود پرندگان همین نزدیکی ها باید باشد. هماهنگ و هم صدا آواز صبحگاهیشان را تقدیم پسر می کنند و احتمالاً این بهترین کادوی صبحگاهی بود که پسر آرزویش را داشت.

    از روی پله ها می آید پایین. حالا پایش روی زمین نم دارِ صبح است. زمینی که برگ ها تا جایی که می توانسته اند در آغوشش گرفته اند. راه می افتد کمی دور می شود… اما بر می گردد. با سرعت بیشتر. لیوان نسکافه اش را فراموش کرده بود. لیوان نسکافه را به دست می گیرد و به راه می افتد به سمت چشمه. چند صد متری بالاتر است…

    برچسب ها: , , , ,
    قرار گرفته در شاخه: برگی از زندگی, فکر کوتاه
    ارسال شده در: شنبه, ۴م اردیبهشت, ۱۳۸۹، ساعت: ۱۲:۱۱ ب.ظ ارسال نظر