صدای جریان آب در کنار صدای پرندگان و حیوانات اطراف فضا را دل انگیز کرده است. پسرک نشسته است و خیره به آسمان آبی چشم دوخته. دستان لطیف آب هر از چندگاهی پاهای کوچک و ظریف پسرک را نوازش می دهند. و پسرک انگار که اصلاً لطافت دست آب و صدای ملتمسانه آن را برای اندکی توجه به خود، نمی شنود و همچنان فقط آسمان را نگاه می کند. آسمان آبی است. آبی مثل روزهای قبل. آبی دقیقاً شبیه همان آبی روپوشی که تا چند روز قبل روی تنش بود.
* * *
نور مهتابی های سقف چشمان پسرک را بدجوری آزار می دهد. صداهای اطراف خیلی زیاد است. مادرش که اشک های خود را از او پنهان می کند و صدای خواهر کوچکش که دارد کنار تخت با او حرکت می کند و صداهای دیگر. اما هیچ کدام از صداها توجه پسرک را به خود جلب نمی کند. نور مهتابی ها چشمانش را اذیت می کند. چشمانش را به زحمت می بندد. صدای حرکت چرخ های تختش را می شنود. می داند که به کجا دارد می رود اما اصلاً به آن نمی اندیشد. فقط به فکر این است که نور مهتابی ها هنوز هم از پشت پلک های کوچکش به درون نگاهش نفوذ می کنند و آزارش می دهند. به زحمت دستان کوچکش را که سوزن سرم ها بدجوری درشان فرو رفته است، حرکت می دهد و روپوش آبی را روی سرش می کشد. مردی در گوش مادر سخن می گوید.
- انقدر گریه نکن! می ترسونی بچه رو! ببین روپوش رو هم کشید رو سرش…
آنها نمی دانند که نور مهتابی هاست که پسرک را اذیت می کند. پلک هایش را به زحمت باز می کند. خون جلوی چشمانش را گرفته است. از روزنه کوچکی از زیر روپوش لبخند زیبا و دلربای خواهر کوچکش را می بیند. ناخود آگاه خودش هم خنده اش می گیرد.
* * *
پسرک بلند بلند می خندد. صدای خنده اش تمام حیاط خانه را فراگرفته است. خواهرش و زهرا هم کمی آن طرف تر دارند می خندند. همیشه لبخند های خواهرش را دوست داشته است و لبخندهای زهرا را هم. لبخندهایشان خیلی شبیه هم است. اصلاً زهرا و خواهرش خیلی شبیه همند. صدای سرفه می آید. صدای سرفه های پیرمرد خنده های پسرک را کم و کم و کمتر می کند. دیگر صدای خنده نمی آید. فقط صدای سرفه های پیرمرد… .
* * *
پیرمرد آبپاش را در دست گرفته است و مشغول آب دادن به گلدان های شمعدانیست که تنها سرگرمی او هستند. از وقتی که به خانه برگشته است خود را با این گلدان ها سرگرم کرده است و تمام وقتش را کنار همین گلدان ها می گذراند. قبل از آن اتفاق هم کارش مراقبت از گل ها بود فقط گل هایش کمی فرق داشت. از همه نوعی بودند. پیرمرد شاخه ای از یکی از شمعدانی ها را قطع می کند. چقدر این صحنه آشنا بود! انگار بارها و بارها این کار را کرده بود.
* * *
- باید قطعش کنم. اگر قطعش نکنم ممکنه دوام نیاره.
سر و صدای زیاد نمی گذارد صدا به صدا برسد. مرد که همه مشتی صدایش می کنند چندین بار بلند فریاد می زند شاید که طرف مقابلش متوجه شود. بالاخره صدایش را شنید! کمی فکر می کند و بعد می گوید:
- چاره ای نیست! هر طور صلاح می دونی حاجی.
یک ساعت بعد دیگر همه چیز تمام شده است. مشتی قطعش کرده است و …
* * *
مشتی قطعش کرده است. گل حالا انگار خلوتتر شده است. مشتی نفس عمیقی می کشد اما نفسش به نصفه نرسیده که احساس می کند نمی تواند ادامه دهد. سریع نفسش را باز میگرداند. سینه اش خس خس می کند و سرفه ها شروع می شود و خون …
* * *
خون همه جا را گرفته است. مشتی دستمالش را جلوی بینی اش گرفته است. البته می داند که فایده ای ندارد و احتمالاً دیگر کار از کار گذشته است. دستمال را آرام از جلوی دهانش کنار می گذارد. به دخترک نگاه می کند. چشمانش را بسته است . آرام و بی صدا در بغل مشتی افتاده است. ماسک روی صورت دخترک اجازه نمی دهد تا پیرمرد چهره او را درست ببیند. پیرمرد فریاد می زند «امدادگر… امدادگر…» اما پاسخی نمی شنود. کمی جلوتر صدای یا زهرا … یا زهرا می آید. پیرمرد جلوتر می رود. امدادگر است. آخر همیشه این طور بود که وقتی کسی روی زمین می افتاد و مجروح می شد داد می زد امدادگر. اما وقتی امدادگر مجروح شود دیگر فقط زهرا برایش مانده است. پیرمرد دخترک را سوار آمبولانس می کند و پایش را روی پدال گاز می گذارد و می رود. می رود و نگاهش همچنان خیره به چشمان دخترک است که حالا دیگر ماسک را از روی صورتش برداشته است. آخر از منطقه آلوده دور شده اند. در سینه اش احساس ناآرامی می کند. شروع می کند به سرفه کردن. سرفه، سرفه، سرفه …
* * *
صدای سرفه های پیرمرد، خنده های پسرک و خواهرش و زهرا را قطع کرد. پسرک به طرف پیرمرد می دود.
- آقا جون… آقا جون… چی شد پس؟ مامان! بیا آقا جون دوباره حالش بد شده.
زنی میانسال دوان دوان به طرف پیرمرد می آید.
* * *
- چی شده آقا؟
- فکر کنم بیهوش شده باشه.
پرستار دختر را از روی دستان پیرمرد جدا می کند و به سمت تخت می دود. دختر را روی تخت می خواباند. چند لحظه بعد…
- نفس نمی کشه… پرستار!
پیرمرد سرگردان رفت و آمد پرستاران را نگاه می کند. بدجوری بوی خون همه جا را گرفته است. صدای ناله و اشهد خواندن اطرافیان اجازه تمرکز را به پیرمرد نمی دهد.
- خانم پرستار، چی شده؟ دختره خوب میشه دیگه؟
بغض جلوی گلویش را گرفته است. صدایش ملایم تر و با بغض همراه می شود:
- خانم پرستار، مادرش به من سپرده بود این بچه رو. تو رو خدا یه کاری بکنید. یا زهرا…
اما دختر نفس نمی کشد. اشک حدقه زده در چشمان پیرمرد فرو می ریزد و فقط نگاه دختر می کند. هیچ صدایی نمی آید. حتی صدای خمپاره هم دیگر نمی آید.
- آقا چی شد پس؟ … آقای دکتر. این آقا از هوش رفت. آقا… آقا…
* * *
- آقا جون! چی شد پس؟ محمد کپسول هوای آقا جون رو بیار. بدو… آقا جون…
* * *
- آقا جون… بدو بیا. زهرا محمد چی شده؟ چرا درست حرف نمی زنی؟ یه دیقه گریه نکن بگو ببینم چی شده؟
- عمه محمد… محم… محمد رفت توپ رو بیاره … یه دفعه… یه دفعه یه چیزی منفجر شد.
- چی؟ …مین! یا زهرا… آقا جون…
* * *
- آقای دکتر چی شد؟ خوب میشه؟ چشمای بچم خوب میشه؟
دکتر در حالی که سرش را پایین انداخته و کاغذ عمل را امضا می کند می گوید
- … متاسفم. ما تموم تلاشمون رو کردیم. اما چشم های پسر شما بدجوری آسیب دیده بود. کاری از دست ما ساخته نیست…
* * *
- محمد! پاشو بیا بریم دیگه. بدو دیر میشه ها.
- باشه زهرا. تو برو من هم میام.
صدای جریان آب در کنار صدای پرندگان و حیوانات اطراف فضا را دل انگیز کرده است. پسرک نشسته است و خیره به آسمان آبی چشم دوخته. دستان لطیف آب هر از چندگاهی پاهای کوچک و ظریف پسرک را نوازش می دهند. و پسرک انگار که اصلاً لطافت دست آب و صدای ملتمسانه آن را برای اندکی توجه به خود، نمی شنود و همچنان فقط آسمان را نگاه می کند. آسمان آبی است. آبی مثل روزهای قبل. آبی دقیقاً شبیه همان آبی روپوشی که تا چند روز قبل روی تنش بود. اما چشم های او نمی بیند. آسمان ابری بود. ابریه ابری!
پ.ن: این یک داستان حرفه ای نیست. بیشتر زمان بیکاری را نوشتن این طور چیزها پر می کند. دارم سعی می کنم که رویم برای وبلاگ نوشتن باز شود.
برچسب ها: جنگ, داستان کوتاه
قرار گرفته در شاخه: داستان
ارسال شده در: سه شنبه, ۳م فروردین, ۱۳۸۹، ساعت: ۲:۲۸ ق.ظ
ارسال نظر

