عادت کرده ام به سینما رفتن. کاملاً بدون برنامه میروم جلوی گیشه به امید اینکه فیلم ها عوض شده باشند تا شاید ۲ ساعت را در تاریکخانۀ سینما و در کنار چیپس و پفک خوردن های هفتاد و دو ملت، بطری آب معدنی یا دلسترم را در دست بگیرم و بنشینم و جدا شوم از این همه دغدغه هایی که روی سرم آوار شده اند. در این میان احتمالاً می توانید حدس بزنید که برخی فیلم ها را هم چند بار به تماشا نشسته باشم. خیلی مواقع پیش می آید که مثلاً به جای ریسک دیدن فیلم های طنز که چندان رابطه ای با آن ها ندارم، تماشای دوبارۀ یه حبه قند یا پرتقال خونی را انتخاب کنم.
بهتر از خود فیلم ها اما آن یک ساعت بعد از فیلم است. ساعت ۱۱ و ۱۲ شب را می گویم که احتمالاً یک قوطی دلستر در دست راه می افتم در خیابان های خلوت آن ساعت شب. آدم های آن موقع خیابان نسبت به آدم های ساعت ۹ و ۱۰ شب آدم های جالبتری هستند. اصلش فکر نکنم حاضر باشم آن چند ساعت را با هیچ چیزی عوض کنم.
بگذریم. بنا نبود این هایی که نوشتم را بنویسم. بنا بود راجع به پرتقال خونی و روایت عاشقانه با پایان فیلم فارسی گونش بنویسم که نمی دانم چه شد که این شد. اصلاً آن تیتر پرتقال خونی را هم به همین خاطر نوشتمش آن بالا! بگذاریدش به حساب رها کردن قلم و مشاهدۀ نتیجه اش. پرتقال خونی هم باشد برای بعد.